|
خداوند جریان دارد. پسرک این را گفت و نشست. آسمان، آبیتر از همیشه. تپه سبز، نرمتر از گذشته. باد، بوی خوشی میداد.
پسرک نگاهی کرد. خندید. از پروانه پرسید چرا میترسی؟ خداوند آسمان و زمین با توست. دست خدا را بر شانههایت حس نمیکنی؟
دستهایش را باز کرد. زیر درخت گردو دراز کشید. نور آفتاب از لابهلای برگهای درخت با چشمهای او شوخی میکرد. با خودش گفت چه چیزی میتواند مرا برنجاند؟
اختیارش را از دست داد. بوسهای بر گل رُز زد. گلبرگهای لطیف صورتی. خدا من! زیبایی حد و مرزی دارد؟
قلب پسرک ناگهان فروریخت. انگار کسی او را خطاب کرد.
ای نفسهای مطمئن، به سوی پروردگارتان بازآیید
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|